تبليغاتX
غمنامه عشق




غمنامه عشق

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب
كدهاي جاوا
تكه گاه عشق

ديدم در آن نگاهش صد هزار باران               من كوه ابر بودم و او سايه بان ساران  

راز نهفته دارد در قلب مهربانش                  گلهاي عشق رسته در دشت ديدگانش

من روي يك عاشق شقايق نامي نوشته ديدم    همچون نسيم صحرا پر شور مي دويدم

نام تو هست دريا نرم و صبور و لايق            من عاشق تو هستم اي تكيه گاه عشق

خدا كند كه بداني چقدر محتاج است نگاهم      نگاه خستۀمن به دعاي چشمانت

گر شود جانم جدا از تن مرا                       عشق تو پيراهن است جان مرا

دل كه شد درياي غم از ياد تو                     مي كشد اين سينهام فرياد ترا


نويسنده: مجتبی مورخ: جمعه هشتم شهریور 1387 در ساعت: 3:22
|+|
دوري

كجايي تو اي گرمي جان من كه شد زندگاني بي تو زندان من كجايي تو اي تك چرا غ شبم كه دور از تو جان ميرسد بر لبم به هر كجا گلي ديده  بو كرده ام ز گلها ترا جستجو كرده ام شب آمد سياهي جهان را گرفت بيا اي درخشنده مهتاب  كه عشق تو برد از سرم خواب من  خطا كارم اما ز من گوش كن بيا رفته ها را فراموش كن  من ترا خواهم برد هر جا كه عشق باشد با دلم مي ماني اي آزرده دل ميخواهم بدانم

                                             


نويسنده: مجتبی مورخ: جمعه هشتم شهریور 1387 در ساعت: 3:21
|+|
بعد از رفتن تو

تو مثل راز پاييزي ومن رنگ زمستانم چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نميدانم تو مثل شمعداني ها

پر از رازي و زيبايي و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم  تو دريايي تر يعني آبي و بي پايان و من موج گرفتاري اسير دستان طوفانم تو مثل آسمان مهرباني وآبي و شفاف و من در آرزوي قطره- هاي پاك بارانم نميدانم چه بايد كرد با اين روح آشفته به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم تو دنياي من بي انتها و ساكت و سر شار و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايا نم تو مثل مرز احساسي قشنگ و درور و نا معلوم و من تنها در اين دنيا دور از عصر مهمانم تو مثل مرهمي بر بال بي جان كبو ترها و من يك كبو تر تشنۀ باران در مانم كاش مي شد با تو لحظۀ اخر بمانم از كتاب عشق شعر گيسوانت را بخوانم  با تو بنشينم بگويم بشنوم تا چارۀ گيرد  درد فوري كه جان مي گرداند ز عشق جانم سينه ام را مي شكاند  درد درد بي تو بودن كاش ميديدي چه غمگين است حال قلب مهربانم

 


نويسنده: مجتبی مورخ: جمعه هشتم شهریور 1387 در ساعت: 3:20
|+|
تنهايي

تنهايي سرچشمه اي از افسوسهاي گذشته هاي نچندان دور پايان خوشيها در پايان درگيري با هواي

نفس و سستي و كژروي هاي بي انتها و خلاصه جنگ و ستيز با غمگيني آدميان كه نا گهان در اين عصر روزنه اي از انتها ي سياه و تاريك شبها .. تنهايي به روي تو باز گشوده مي شود و نوري از محبت و همبستگي و اميد و آينده و انتظار مي درخشد و آنچه تو ميخواهي و در انتظارش مي باشي آن عشق است ..... عشق خا لص و پاك


نويسنده: مجتبی مورخ: جمعه هشتم شهریور 1387 در ساعت: 3:18
|+|
رقيب

اي رقيب اي سنگ دل رحمي به من كن  او اميد قلب بيمار من است او كه در آغوش گرمت خفته مست عشق من – اميد من – يار من است .  اي رقيب اي سنگ دل دانم كه حال سر بر روي سينهاش بنهاده اي بي خبر از رنج بي پايان من ... بوسه بر لبهاي گرمش داده اي. وه چه شبها بيقرار و نا اميد ديده را بر آسمانها دوختم بر مزار آرزوها همچون شمع اشك فشاندم زحسرت سوختم دردل شبها درد انگيز و تار هيچ كس جز مرغ شب  يارم نبود نا له ها مي كردم و غير خدا هيچ كس آگه ز اسرارم نبود .  من ؟دلم آكنده از اندوه و رنج من  نگاهم پر تمنا پر نياز او لبش جان بخش و گرم و دل فريب او ؟نگاهش همچو شبها پر ز  راز....  اي رقيب اكنون ز دنيا ميروم تا به غمهاي دلم پايان دهم . راحت جان مرا بر من سپار تا ميان بازوانش دهم جان


نويسنده: مجتبی مورخ: جمعه هشتم شهریور 1387 در ساعت: 3:16
|+|
شب
شب زیبایی های دارد که برق آن چشم هر بیننده را نابینا میکند و دل هر سیه دلی را نورانی

میکند و زیباییهای آن در عین حال پنهان ولی برای هر عاشق که دارای عشق واقعی میباشد

 آشکار و روان می باشد که پیمودن این راه را با تمام سادگیها ی ان اگر اتش عشق تو مرا

بسوزاند و خاکستری از من به باد دهد  حتی وقتی که باد ارام گیرد  و خاکسترم را روی زمین

پهن کند بر روی قلب سوخته من می بینی که نوشته است

                    دوستت دارم تا بینهایت  تا کهکشانها تا عمر زمین


نويسنده: مجتبی مورخ: جمعه چهارم مرداد 1387 در ساعت: 15:43
|+|
نامه یک عاشق
عشق با یک نگاه آغاز می شود و با یک لبخند موج میگیرد و با یک بوسه جون می گیرد

سلام . سلامی که از ته دل بر میخیزد و بر دوست داشتنم اصالت میبخشد  سلام به تو و سلام بر تو که

از صمیم قلب دوستت دارم و سلامهایی را نثارت میکنم که وجود آهنین من از نگاه آتشین تو ذوب میگرددو در

قلب من جای میگیرد و می نویسد که  دوستت دارم  باری عزیزم امیدوارم که گل وجودت همیشه توسط عنایت طبیعت آبیاری شودو هیچ غم وغصه ای بر وجود نازنین شما خراشی بر ندارد دلنوازم آگاه باش که اگر باغبان بودم ترا در بهترین مکان قلبم می کاشتم و آن را هر روز با خون دلم آبیاری میکردم و سیرابش می نمودم  اگر شب بودم ترا در بهترین مکان خود جای میدادم و اگر خورشید بودم اسرار زندگانیم را از لا به لای موهات عبور می دادم  تا گرمی عشق و محبت را بهتر احساس نمایی پس دلنوازم بدان که محبتی را که در دلم افکندی هیچ وقت نخواهم فراموش کرد و همیشه در انتظار  اینم که قلبم را روزی با تو پیوند دهم 


نويسنده: مجتبی مورخ: جمعه چهارم مرداد 1387 در ساعت: 1:28
|+|
یار
اکنون که در کنار تو هستم بدون هیچ دغه دغه ای و با عشق دیدن رویت

و لذت شنیدن حرفهای پر مهرت صبحم را ظهر و ظهرم را شب و شبهایم را در کنارت به صبح می رسانم دریغ از ان روزی که از تو جدا بشوم و

در حسرت دیدن حتی یک لحظه ای رخ ماه گونه ات سر به بالین بگذارم و درتنهایی بگریم و فقط با اشکها یم تصویری از خاطرات خوش با تو بودن 

بکشم و بگویم

                                     من بی تو میمیرم 

 


نويسنده: مجتبی مورخ: جمعه چهارم مرداد 1387 در ساعت: 1:14
|+|
تا شقایق هست زندگی باید کرد
زندگی زیباست وقتی که صدا میکنی مرا   وقتی که فکر ابستن احساس زادن است وقتی که صدای 

بال زدنهای پرنده ی پیرامید میزند لبخند  زندگی زیباست 

  زتدگی زیباست وقتی برای همه درها باز است  وقتی که عشق میسراید و انسان و دریا و صحرا همسرا

 می شوند زندگانی زیباست وقتی تو نگاه میکنی و انسانها با گلوهای آزاد آواز میخوانند


نويسنده: مجتبی مورخ: سه شنبه هفتم خرداد 1387 در ساعت: 15:38
|+|
دوستت دارم
دوستت دارم را تا زمانی که لبهایم را توان جنبیدن است میتوانم تکرار کنم

تا زمانی که چشمانم چهره ات را می بیند تا زمانی که گوشهایم صدایت را می شنود

وبا اعصاب برهنه ام احساس میکنم صمیمیت نفست را با همه جوانیم دوستت دارم

با هر تار موی سیاهم با تواضع ترانه های عمیقم آنگونه که آب گودال را آنگونه که شب تاریکی را 

 آنگونه که چشمها  نور را آنگونه که دستهای خسته و پینه بسته سینه های سوزان ترا

هنگامی که می اندیشم همواره برای توست که خواب میبینم هنگامی که می شنوم هر صدایی که

بشنوم همواره صدای توست که در گوش من جاریست این زمان من دگر خود نیستم

ظرف بزرگ پر از شرابی ام با عشقت آمیخته و چنان مست که لبانم را توان تکلم نیست این من نیستم

که میگویم دوستت دارم  بلکه قلب من است که می گوید و این قلب من است که می نگارد آنچه

 که تو میخوانی ( دوستت دارم دوستت دارم بیشتر از هر روز)


نويسنده: مجتبی مورخ: پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 در ساعت: 16:9
|+|
من امشب از تو لبریزم
از آغاز هستی به سویت کشیده شدم و سالهای پر لذتی در کنارت زیستم اگر گمراهم من گنا هی ندارم

قلبم گناهکار است اینک در چشم های تو میخوانم که خسته و مایوس از بودن و شاید هم از من و شاید

که از آب و از هوا از این خانه و یا از این دیوارهای عبوس و کوتاه سنگی از درختان سرما زده و لاغر باغ

از ابرهای غمگین و لرزنده ی آسمان از کوه البرز که چنان شتر کرده اتراق از باد پیر که در قلب بخاری

آوازه کهنه سر داده است بگو نازنینم چه ها می توانم برای تو بکنم 

میخواهی آواز خوانم آن نغمه کهنه را که دوست می داشتی که برای اول بار برای تو خواندم با صدای

گرفته و بم وسرد م بگو نازنینم با توان قلب شاعرم چه ها میتوانم برای تو بکنم که دیگر نگریی


نويسنده: مجتبی مورخ: پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 در ساعت: 15:52
|+|
وقتی از رفتن می گویی
آنگاه که تو از رفتن می گویی  من گوش می کنم گوش میکنم ولی ترا نمی بینم زیرا که آسمان چشمانم

پر از ستاره های اشک می شود و با عینکی تیره چشمانم را می پوشانم  آنگاه که تو از رفتن می گویی

اگر که بار سفر بندی دستهایم را به باد به این باد همواره بیدار خواهم داد تا به پیش تو آیم به هر کجا 

که باشی  اگر که بار سفر بندی قلب خود را به تاریکی سرد شب می سپارم  تا سوار بر بال های

تاریکی اش راه را بر تو بندم  . اگر که بار سفر بندی من هر گز هرگز نخواهم خفت و ترا جستجو خواهم

کرد شبها و روزها بهر جا که باشی ............. آه هر آنچه گفتم حرفهای عاشقانهو شاعرانه ی من بود

اما این را بدان آنگاه که تو از رفتن می گویی من از همه پنهان می گریم و چشمانم را با عینکی تیره

می پوشانم

فاتح اوج قله های عاشقی .......ای همه رازو نیازم با خوب و بد تو می سازم  

 


نويسنده: مجتبی مورخ: دوشنبه نوزدهم آذر 1386 در ساعت: 14:5
|+|
نگاه
بیا ای منتهای آرزویم گرفته بغض غم را گلویم به یادت ای نوای بیقراری

نشسته آینه در پیش رویم تمام عشق من این بود روزی ترا ای غنچه زیبا ببویم

برفته بی تو آرام و قرارم جدا از روی تو بی های و هویم تو همچون ساقی درد آشنا یی

و من در  دستهایت چون سبویم نگاه مجتبی می ماند به راهت بیا ای چشمه جوشان به سویم

دل آرامم گل یاسی که دادی  میان سینه پنهانش نمودم و با یاد تو  دیشب تا سحر گاه

هزاران بوسه از گلها ربودم نشستم تا سحر بیدار و با ماه غم پنهانیم را باز گفتم  شبی تا

صبحدم با یاسهایت به بی تابی هزاران راز گفتم  گل یاس تو جانی تازه بخشید به صدها ارزوی

رفته بر باد زعطرش جان گرفته تازه گشتم  گل یاس تو بوی عشق  می داد

 


نويسنده: مجتبی مورخ: دوشنبه نوزدهم آذر 1386 در ساعت: 13:48
|+|
اشناهیها

همیشه بارانیترین نگاه هایم را برای تو کنار گذاشته ام و سر سبز ترین لحظه هایم را با خیال

حضورت به دست باد سپرده ام

همین فردا که بیدار شوم وقت نگاهت زمان ترانه ی دلتنگی آسمان جشن می گیرم

شاید آشنا ییها را یاد و تجربه کنم

ای عشق من آشفته ترین روح جانم  ////// ازدوری تو جان به لبم درد به جانم

 از تو چه بگویم که در این دایره تنگ

جز تو نه بخواهم نه ببینم نه بدانم

 


نويسنده: مجتبی مورخ: دوشنبه نوزدهم آذر 1386 در ساعت: 13:28
|+|
اینست

خواهم که دهم جان به تو میل دلم اینست

ترسم که پسندت نشود مشکلم اینست

پروا مکن از قتل من امروز وفردا

شرطست نگویم به کسی قاتلم اینست

منعم مکن از عشق بتاز ناصح مشفق

دیریست که خاصیت آب و گلم اینست

هر گز نروم جای دگراز سر کویت

تا جان بود اندر تن من منزلم اینست

چز وصل رخ دوست نخواهم زخدا هیچ

درد هر امیدی که بود دردلم اینست


نويسنده: مجتبی مورخ: دوشنبه نوزدهم آذر 1386 در ساعت: 13:16
|+|
خدا با توست
ای همه غمگین اگر تنها شدی خدا با توست خسته دل از هر کجا ز هر جا شدی خدا با توست

اگر به کنج بی کسی امیخته با درد خویش دلگیر از مردم دنیا شدی خدا با توست

از غمت گریان منم اگر تو هم مانند من اشک ریزان در دل شبها شدی خدا با توست

ای عزیز ای هم زبان ای همنفس ای هم وطن اشک غمگینان در دلم خون میکند

ای وای من ناله کمتر کن چون اگر تنها شدی خدا با توست وغصه مخور

ای بیابانگر کوچه ها ... روزها ی بی کسی چه در کوه و صحرا شدی خدا با توست

در شب در زمستان روح من در کوهها هست چوگر اسیر سرما شدی خدا با توست

ای دو چشم اشک ریزان در دل شبهای تار هر زمان از دستانم دریا شدی خدا با توست

شعر من غم ناله عمر من است ای اشنا ای هم سخن گریه با کلام من شدی خدا با توست

ترا میخوانم و من در اوج اسمان بالاتر از فرشته ها پرواز میکنم و ترا میخوانم

خدای من معبود من ای ازلی ای ابدی می پرستمت با تمام خلوص ای یگانه هستی

 


نويسنده: مجتبی مورخ: پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 در ساعت: 15:14
|+|
دفترمن(وبلاگ )

دفتر من ـ ـــــــــ دفتر زیبای من

مونس دیرینه غمهای من

مخزن بس گنج پنهان من

شادی افزای دل و جان منی

عشق وغم در تو بهم امیخته اند

نقشهای نغز و رنگین آمیخته اند

در تو میخوانم حدیث اشتیاق

در تو می بینم غم و درد فراق

چهره به گذشته را آیینه ای

مدفن بس خشم و عشق و کینه ای

بوسه ها بر گونه هایت می دهم

هر چه را دارم به راهت می نهم

شعرهای من چو در هم ریختند

شعله ها از اشکها انگیختند

 

 

 


نويسنده: مجتبی مورخ: سه شنبه سیزدهم آذر 1386 در ساعت: 16:58
|+|
مونس غمهایم اشک
باز هم عقده دلم سر باز کرد و سرشک بر گونه هایم سرازیر شد .... ببار

ببار ای اشک جگر سوز ببار و سیلابی جاری کن و وجود غمزده مرا با خود

به دیار نیستی به عالم خاموشی و ابدییت ببر . ای اشک چون دانه های مروارید غلطان بر روی گونه

مهتابی رنگم فرو ریز تو تنها مونس و یار و غمخوار من هستی تویی که زنگار غم و اندوه از اینه دلم

میزدایی در آن لحظات رنجبار در آن شبهای تاریک تنهایی و در این گوشه خلوت انزوای من تنها فقط تویی

که به سراغم می آیی و در آن زمان که همه مرا ترک کرده اند و فشار زندگی دلم را پر از درد کرده است

تو همچون مرهم شفا بخش بر دل خونینم می نشینی و آلام مرا تسکین میبخشی ای اشک تو تنها

دوست صمیمی و پاک دل من هستی  وقتی دوستان دغل .از یاران دور و از روزگار فتنه ساز دلگیر

و مایوس می شوم به دامن تو پناه میاورم و تو بی دریغ نوازش خود را نثار منه دلزده میکنی

قطرات آرام تو چون باران رحمت بر گونه هایم فرو می ریزد و آتش دلم را فرو می نشاند

ای اشک ای همدم تنهایی من ای سبک کننده روح من ترا می پذیرم چرا که تو همواره مرا در بیان

احساساتم یاری میکنی و باعث رهایی قلبم از چنگال غم و غصه می شوی ترا می پذیرم زیرا که

با حضورت باعث نزدیکی بیشتر من به پروردگارم می شوی و هر زمان که احساس دلتنگی بر

روحم چیره می شود برای بر طرف کردنش به یاریم می شتابی  آری ترا می پذیرم چرا که هر زمان

که آسمان دلم. خاکستری می شود ابرههای تیره را از آن میزدایی پس ای اشک کاش من هم مثل

تو بودم و از چشم دل شکسته ای جاری می شدم و پنجره های غبار گرفته را شستشو می دادم   

 


نويسنده: مجتبی مورخ: سه شنبه سیزدهم آذر 1386 در ساعت: 16:51
|+|
به احترام نام مقدس مادر
مادر ای غمخوار رنجهای بیکران ای جنگل با شکوه ایام گذشته. ای دریای بی ساحل محبت ترا

دوست دارم زیرا اگر در تمامی طول زندگی خود موسیقی دلنوازی شنیده باشم آن طبش  یک نواخت   قلب توست که هر دقیقه هفتاد بار نام مرا بر زبان می آورد و اگر در چهره روزگار سیمای دوست داشتنی را ببینم آن سیمای دوست داشتنی توست که مرا به یاد گذشته ها وایام کودکی

 می اندازد  مادر جان مرا ببخش که اگر در زبان فارسی جمله ای را برای تحسین تو نمی جویم

مرا ببخشش  که اگر در گذشته هم چو خاری بر بدنت می چسبیدم  و ترا اذیت می نمودم

ولی تو با آن همه مهرو محبت مرا همچو ن گل به سینه خود آویختی و مرا پرورش دادی

امیدوارم که حرفهای منو از پشت صفحه های تیره و سر به فلک کشیده زندگی خوانده باشی 

وبدانی به یادتت هستم هنوز در کولبار غم دست مهربون ترا جستجو میکنم

قربانت مجتبی                   

 


نويسنده: مجتبی مورخ: سه شنبه سیزدهم آذر 1386 در ساعت: 16:24
|+|

 

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
BLOGFA & داریوش قالبساز &

">