|
باز هم عقده دلم سر باز کرد و سرشک بر گونه هایم سرازیر شد .... ببار
ببار ای اشک جگر سوز ببار و سیلابی جاری کن و وجود غمزده مرا با خود
به دیار نیستی به عالم خاموشی و ابدییت ببر . ای اشک چون دانه های مروارید غلطان بر روی گونه
مهتابی رنگم فرو ریز تو تنها مونس و یار و غمخوار من هستی تویی که زنگار غم و اندوه از اینه دلم
میزدایی در آن لحظات رنجبار در آن شبهای تاریک تنهایی و در این گوشه خلوت انزوای من تنها فقط تویی
که به سراغم می آیی و در آن زمان که همه مرا ترک کرده اند و فشار زندگی دلم را پر از درد کرده است
تو همچون مرهم شفا بخش بر دل خونینم می نشینی و آلام مرا تسکین میبخشی ای اشک تو تنها
دوست صمیمی و پاک دل من هستی وقتی دوستان دغل .از یاران دور و از روزگار فتنه ساز دلگیر
و مایوس می شوم به دامن تو پناه میاورم و تو بی دریغ نوازش خود را نثار منه دلزده میکنی
قطرات آرام تو چون باران رحمت بر گونه هایم فرو می ریزد و آتش دلم را فرو می نشاند
ای اشک ای همدم تنهایی من ای سبک کننده روح من ترا می پذیرم چرا که تو همواره مرا در بیان
احساساتم یاری میکنی و باعث رهایی قلبم از چنگال غم و غصه می شوی ترا می پذیرم زیرا که
با حضورت باعث نزدیکی بیشتر من به پروردگارم می شوی و هر زمان که احساس دلتنگی بر
روحم چیره می شود برای بر طرف کردنش به یاریم می شتابی آری ترا می پذیرم چرا که هر زمان
که آسمان دلم. خاکستری می شود ابرههای تیره را از آن میزدایی پس ای اشک کاش من هم مثل
تو بودم و از چشم دل شکسته ای جاری می شدم و پنجره های غبار گرفته را شستشو می دادم
|